اهل تبريزم
روزگارم خوش نيست
تكه چيزي دارم،خرده هوشي ، سر سوزن عقلي
جنبشي دارم كمتر از برگ درخت
دوستاني بد تر از آب روان
و ستادي كه در اين نزديكي است
لاي اين جلبك ها ، زير آن سقف بلند
زير آگاهي خلق،روي قانون شما
من مهندس هستم
هنرم آشوب است
رنگم سبز، حرفم زور
پول پشتوانه من
در بياناتم جريان دارد چرت ،جريان دارد پرت
حقه از پشت بيانم پيداست
همه ذرات وجودم متزلزل شده است
پاي من بر لب جو
عمر من رفته به باد
روز ميلاد من مثل نسيم، مي رود روز به روز، ماه به ماه
اهل تبريزم
پيشه ام هتاكي است
گاه گاهي قصه اي مي سازم ، مي فروشم به شما
تا به آواز دروغي كه در آن زنداني است
دل بس ساده تان تيره شود
چه خيالي چه خيالي ،مي دانم
قصه ام بي جان است
خوب مي دانم،همه افكار من پوشالي است
عقل پاورچين پاورچين ،محو شد كم كم در كوچه نامردي ها
بار خود را بستم
رفتم از شهر حقايق بيرون
گوشم از تو صيه دوستان پر
من به مهماني اكبر رفتم
من به قصر پر پول
من به باغي پر شور
من به دنياي تخيل رفتم
رفتم از پله قدرت بالا
تا ته كوچه شب
تا هواي ملس استهزا
تا ته هرچه مزخرف رفتم
من به ديدار كساني رفتم در آن سر شهر
رفتم ، رفتم تا ته خط
تا ملال و ذلت
تا سكوت و خواهش
تا غم و تنهايي
اهل تبريزم اما
شهر من آنجا نيست
شهر من گم شده است
من با آب ، من با خواب
خاناي از تار ، در ته چاه تباهي ساخته ام
من به زندان اوين نزديكم
دست سبزها را مي گيرم
آشنا هستم با سرنوشت ياران
ابطحي ، عطريان
سعيد حجاريان
روح من بد حال است
روح من گاهي از من ،خنده اش مي گيرد
روح من بيمار است
كفشهاي مردم را،بادكنك دستان را مي شمرد
روح من گاهي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد
هركجا هستم باشم
جنبشم مال من است
بادكنك ، كفش ، شعار ،پول همه مال من است
چه اهميت دارد گاه اگر مي گويند
مهره هاي سوخته؟
من نمي دانم كه چرا مي گويم؟ اما، پول روياي قشنگي است، قدرت زيباست
و چرا هيچ كسي بامن نيست؟
جنبش من چه كم از جنبش گرجها دارد؟
چشم ها را بايد بست
حق را جور دگر بايد ديد
مغزها را بايد شست
تو خيابان بايد رفت
شيشه بايد بشكست
آبروي تو و مارا ،همه را بايد برد
با همه مردم شهر ، دعوا بايد كرد
دوست را در خيابان بايد كشت
عقل را ته پستوي مغز بايد جست
زير باران بايد رفت
سرما بايد خورد
زير باران بايد چيز نوشت،تخم نفاق بايد كاشت
داد را بايد زد
رنگ را بايد گفت
سبز در يك قدمي است
كار ما نيست شناسايي حق از باطل
كار ما شايد اينست
كه در افسون دروغ و نيرنگ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
روي ادراك فضا،رنگ،صدا ، خلق ، شعور گند بزنيم
بار دانش را از دوش خودمان ، به زمين بگذاريم
طرح را باز ، ستانيم از غرب
در به روي خطر و دشمن و غرب باز كنيم
كار ما شايد اينست كه ميان دل وعقل
پي آواز خيانت بدويم
خیلی سخته منتظر کسی باشی که میدونی هیچوقت نمیاد.........
خیلی سخته تو روی همه وایستی به خاطرش اما اون هیچوقت واسه ی تو نشه........
خیلی سخته تمام غرورتو به خاطرش زیر پا بذاری تا بفهمه دوسش داری ولی تنهات بذاره........
خیلی سخته تمام ثانیه های زندگیت تو فکرش باشی ولی اون تمام ثانیه های زندگیش تو فکر کس دیگه ای باشه........
خیلی سخته تمام روزرو لحظه شماری کنی برای دیدنش اما اونو با کس دیگه ببینی.....
خیلی سخته اونی رو که دوسش داریو یه روزی بفهمی فقط تظاهرکرده دوست داشته.....
خیلی سخته روز تولدتو همه تبریک بگن جز اونی که منتظرشی.......
خیلی سخته همه اطرافیانتو بذاری کنار به خاطر عشقت بعد اون تو رو بذاره کنار به خاطر همه........
خیلی سخته هر روز زندگیت به امید اون باشه اون به امید یکی دیگه........
خیلی سخته روزی که تو فکر میکنی دیگه مال هم شدید اون بهت بگه ما مال هم نیستیم...........
خیلی سخته تمام دنیات اون یه نفر باشه اما غافل از اینکه تمام دنیای اون یکی دیگه............
خیلی سخته هرکاری کنی تا بهش برسی اما اون تمام تلاششو بکنه که به تونرسه.........
خیلی سخته واسه اومدنش لحظه شماری کنی ولی وقتی اومد با یه خداحافظی همه چیزو تموم کنه............
خیلی تلخه بعد از صدای بوق صدای کسی رو بشنوی که انتظارشو نداری بهد هم بهت بگه من دوستشم شماااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آنکه ویران شده از یار مرا میفهمد
و آنکه تنها شده بسیار مرا میفهمد
چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا میفهمد
آنقدر بی کس و بی تکیه گه و بی یارم
که فقط شانه ی دیوار مرا میفهمد
من تمام غمم از عشق به پا خواست ولی
عشق انگار نه انگار مرا میفهمد
چه عبث در پی یارم چه عبث در پی یار
و عبث معتقدم یار مرا میفهمد.............
نه ببین!آینه از درد ترک خورد....ببین!
آن هم مثل من انگار مرا میفهمد
یار من آینه سان مثل خودم میماند
اوست آری خود شهریار مرا میفهمد
او همانست همان گمشده در من آری
او همانست که بسیار مرا میفهمد
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد؟
مگر میشود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم؟
بگو معنی تمرین چیست؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟
بریدن از خودم را؟
نمیاد اونی که دلم میخواد
نمیاد اونی که رفته به باد
نمیاد اونی که عمر منه
نمیاد اونی دل میکنه
دوباره دلم میخواد ببینمش سرمو روی شونه هاش بذارم از چشام قطره ی اشکی نمیاد نکنه دیگه دوسش ندارم کاش میشد عشقمو باور بکنه اونی که منو هرگز نمیخواد نمیاد تموم عمرم نمیاد نمیاد دیگه هیچوقت نمیاد.
من نمیگم آقای موسوی هم خوبه حداقل الآن دیگه نمیگم ولی بین بد و بدتر آدم عاقل همیشه بدرو انتخاب میکنه.
بله درست که آقای خاتمی همون کسیه که با انگلیس و فرانسه و آمریکا معاهده امضا کرد که انرژی هسته ای ما رو ببنده!درسته که واسه من و تو جوون مهمترین چیز همین انرژی هسته ای اما آخه چرا فقط چیزای بدرو باید ببینیم چرا به بدبینی عادت کردیم چرا باید پزشک مملکت ما تو رسانه های خبری بگه من رای دادم چون به مهرش تو شناسنامم نیاز دارم؟؟؟؟؟چرا کسی که دانشجو باید از طرف یه دانشجو به عنوان لات لوت خطاب بشه؟؟؟؟؟همه ی جوونا درس میخونن که بهشون نگن لات و لوت الهام خانوم تو که دانشجویی ازت این حرفا بعیده.
اگه اینه واقعا واسه فکر مخدوشش متاسفم
تو داری،تو دستت به دهنت میرسه،اما یکی هست که حتی نون شبششم نداره بخوره چرا باید به آقای امیر قاسمی بگی شما اینجا نیستی نمیدونی اینا همشون دارن بخورن فیلمشونه آخه بابا تو داری راجع به مردمت صحبت میکنی خودتم جزو اونایی.
«توصیه های حضرت علی رو آویزه ی گوشت کن مبادا به دشمن دشنام بدی،کلمات رکیک نگویید»
آقای موسوی شمایی که طرفدار حق و آزادی هستی چرا الآن که باید از جوونای ما حمایت کنید کشیدید کنار اینا همونایی هستن که تو خیابونا تا روز 20خرداد تا نزدیکای صبح تو خیابون از شما حمایت کردن چه دختر چه پسر چه پیر چه جوون چه بچه این بچه ها که تو کوچه بازی میکنن همشون پارچه های سبز روی دست و گردن فرمونای دوچرخشون بود بعد از اعلام نتیجه هم همشون تو شوک بودن.
چرا آقای احمدی نژاد باید ملت ایران رو خس و خاشاک بخونه پس طرفدارای ایشونم اجازه ی توهین به ملت رو دارن درسته؟نمونش الهام.
این نوشته ها از وبلاگ یکتا جونhttp://1i1doone.blogfa.com/
چند نفر کشته شدند؟کسی میدونه؟...بهتره فکر کنیم خدایی نیست...
وقتی همه ی عالم آدم می دونند که حق با کیه ، وقتی یه ملت خس و خاشاک نامیده میشوند...
این روزها نه نوشتنم میاد نه گفتنم...فقط گریه میاد!مثل مادربزگ ها تسبیح دستم گرفتمو دعا می کنم برای دوستام..خواهرها و برادرام...برای ما خس و خاشاک ها مردن بهتر از ذلته!...همه دست از جان شسته ایم....
خدایا هستی؟میبینی؟این عدالته؟
«خداوند اوضاع هیچ ملتی را تغییرنمی دهد مگر اینکه آن ملت بخواهد»
ما خواستیم داریم می جنگیم ولی چیزی تغییر کرد!
وقتی میرحسین شهادتین میگه....پس چگونه می توان به خدا اعتقاد داشت وقتی این همه رنج در دنیا وجود دارد؟!
انا الله و انا علیه راجعون...
میمیرم اما در ذلت و خواری زندگی نمی کنم....
رای من حق من است، حق ام را پس می گیرم!رای من کجاست؟آیا الاغ ها دارند اون رو می جوند؟!
اما وقتی من گوساله ام چه جوری حق ام رو پس بگیرم؟!
وقتی برای ما به اندازه ی یک گوسفند هم ارزش قائل نمیشن ، چه جوری فریاد بزنم؟وقتی دوستای ما رو تو خیابون میزنند و کسی هیچی نمی گه چه جوری حق ام رو پس بگیرم؟!
آقای موسوی عزیز مردم از شما حمایت کردند،تقلب شد!حالا شما باید از مردم حمایت کنید...
ما رای های سبز مون رو از شما می خواهیم...
در کشوری که باید با وجود اتفاقی که افتاده لبخند بزنی و خوشحال باشی،در کشوری که به مردمش به اندازه ی یک سر سوزن هم بها نمیده، در کشوری که همه سکوت می کنند...
و اگر هم کسی حرفی بزنه کشته میشه؟آخرش یه 18 تیر دوباره میشه، دونفر زندانی میشن دونفر کشته میشن همین!
در این کشور میشه زندگی کرد؟
عدالت هست؟
خدایی هست؟
بهتره فکر کنیم نیست تا این که هست و فقط نگاه می کنه!
كسي شكست خورد كه به كشورش خيانت كرد!ما پيروز شديم!22 خرداد به همه ي ما ثابت شد كه راي ما تاثيري نداره!به هر حال اين زمستان تمام نشد و ترس من از اينه كه هيچ وقت ديگه اي هم تمام نشه،شايد اگر خاتمي مي ماند دوم خرداد رقم مي زديم،هرچند كه موسوي هم دست كمي از خاتمي نداشت!به همه ي ما ثابت شد كه ايران كم احمق نداره،افرادي هستند كه به دروغ روي ميارن!4 سال تحمل كرديم،4 سال ديگه بايد بجنگيم!و از آقايان خاتمي و موسوي خواهش مي كنم سكوت نكنند! گرگها خوب بدانند، در اين ايل غريب گر پدر مرد، تفنگ پدري هست هنوز/گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند،توی گهواره یچوبی پسری هست هنوز/آب اگر نیست نترسید که در قافلمان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز!
----------------------------------------------------------------------------------------------------
نمیدونم جواب این خونایی که ریخته شد رو کی میخواد بده؟چرا اجازه ی هیچگونه مراسمی رو به خونواده های این بچه ها نمیدن؟
شما خودتون باعث درگیری میشید آقای احمدی نژاد.
باور کنید روز شنبه توی میدون ونک این لباس شخصیا که بودن جزو مردم عادی بودن به خدا نون شبشونو ندارن بخورن لباسای این آدمارو میدید کفشایی که پوشیده بودن پاره پوره.زورتون به مردم نمیرسه یه سری آدم بیکارو میارید توی خیابون که شروع کنه هموطنای خودشو بزنه روتون میشه بعدا تو چشم خونواده ی خودتون نگاه کنید آقای احمدی نژاد شما دوست دارید فرزند خودتون زیر دست و پای همین آدما باشه؟ مسلما نه پس چرا همچین کاری میکنید با خشونت چیزی درست نمیشه که
آخه چرا باید جوونا برای خواستن آزادی کتک بخورن،بمیرن مگه طبق قانون راهپیمایی بدون هیچگونه سلاح سرد و گرم و بدون مزاحمت هیچگونه مشکلی نداره؟؟؟؟
شما روی مغولا رو هم سفید کردید.
آخه وقتی مردم کشورمون ندارن بخورن چرا این آقا باید بیاد به افغانستان و سوریه و غزه کمک کنه مردم ما تو کشور خودشون دارن زجرکش میشن و هیچکس نمیفهمه
دیگه نمیدونم از چی از کجا بگم
تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم: ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم...
امروز راجع به یکی می نویسم که بی معرفتی رو خوب بلده میدونم اینجا میاد اینم میدونه که مخصوصاً اینو نوشتم اونم اینجا ولی قول میدم اسمی ازش نبرم فکر کنم قرار بود خواهرش بشم اونم داداشم بی انصافی نباشه زیاد کمک کرد بهم مخصوصاً تو ریاضی الآن که دارم نظراشو میخونم خندم میگیرم این همونه که این حرفارو زده چقدردربه در دنبالش میگشتم آخه ناشناس بود اسمش. فکر کنم چند بار با هم صحبت کردیمو بقیشم smsبازی علم پیشرفت کرده دیگه جالب اینجاست خودشم پیشنهاد همصحبت بودنو داد بعد از اون حرف احساس کردم من واسه تفریحش بودم حالا فکر کنم فهمیده چرا بهش گفتم دوست نه.
من خواهر تو،تو هم داداش من به شرطی که به من گیرندی!!! همیشه به اطرافیام میگم اگه یه روز فکر میکنی داری منو سرکار میذاری بدون خودت سرکاری.
واقعاً واسم مثل یه داداش بود این آرزوی داشتن یه برادر خوب واسم مثل یه رویا میشه آخرش!!!!
تا اینکه بعد از یکی،دو ماه صحبت هی دیدم داره sms میده اما تکراری مال خودمو به خودم برمیگردوند!!!!:-D «گفت:daram smsto bargasht mzanam
هرچی که بوده بین ما بردار برو مال خودت» این دقیقاً smsاون آقا پسر بود.88.2.3!!!!
امیدوارم هرجا هستش با همونی که عشقشه خوش باشه.
ما دخترا اینقدر این پسرا اومدنو رفتن دیگه قلبمون درش قفل شده و به همین راحتی باز نمیشه اینم باعثش این آقا پسرا هستن راستی امیدوارم به جناب میر حسین موسوی رأی بده.
من قصدم تیکه انداختن نبود.
مادرم همیشه بهم میگفت و میگه:آدمای زیادی تو زندگیت میانو میرن چه خوب چه بد یکی با دلش میره یکی با پاهاش هیچوقت نذار اونی که با پاهاش میره جای پاهاش رو دلت بمونه.
البته همه میانو میرن جز خاطره هم چیزی ازشون نمیمونه.
این وبلاگم دیریا زودبسته میشه هیچیم ازش نمیمونه جزصفحه ی مانیتور.
آقا پسره حالا که تو به کسی که میخواستی رسیدی دیگه دنبال کسی نرو اینقدرم فکر نکن اطرافیانت بهت دروغ میگن چون دلیلی نداره دروغ بگن مگر اینکه از زندگی و واقعیتش فراری باشن.
دنبال کسی دیگه نروهمینجوریم رهاش نکن من گفتم این رفت و آمدا واسم عادی شده ولی اگه یکی مثل من که سرش تو کار خودش باشه و این اومدنا که یه روزی هم رفتنی میشه براش عادت نشده بد داغون میشه.
همه مثل هم نیستن دو نفر ممکنه به یه جا خیره بشن اما هر کدوم دید متفاوتی دارن.
بعضی از آدما فقط با چراغی که دستشون جلو پاشون میبینن بعضی ها هم تا اون ته.
امیدوارم از دسته ی دوم باشی همیشه جایی که میخوای قدم بذاری اول تصمیم نگیری فکر کنی،بعد تحمل کنی،بعد انجامش بدی،بعد با ناملایماتش بسازی،از تصمیمت هیچوقت پشیمون نشی،و در آخر هم دلایلت رو برای این کار مجازات نکنی.

| در ادامه انتشار اخبار مربوط به دیدار انتخاباتی کروبی با خوانندگان پاپ و رپ از جمله ساسی مانکن ، منابع آگاه خبر می دهند که ساسی مانکن در حضور دبیر کل اعتماد ملی... | |
|
به گزارش اصلاحات،ساسی مانکن خواننده زیر زمینی موسیقی رپ و پاپ در حضور مهدي کروبی به اجرای زنده یکی از آهنگ هایش پرداخته است. به گزارش خبرنگار اصلاحات در ادامه انتشار اخبار مربوط به دیدار انتخاباتی کروبی با خوانندگان پاپ و رپ از جمله ساسی مانکن ، منابع آگاه خبر می دهند که ساسی مانکن در حضور دبیر کل اعتماد ملی اجرای آهنگ نیز داشته است. ساسی مانکن خوانند زیرزمینی موسیقی پاپ و رپ است. آهنگ هایی وی به دلیل سطحی بودن مورد توجه بسیاری از جوانان نیز قرار نگرفته است و بیشتر در مجالس شوخی وخوشگذرانی مورد استفاده قرار می گیرد. دیدار انتخاباتی کروبی با ساسی مانکن با انتقاد مشاوران ارشد وروحانی کروبی روبرو شده است. انتشار خبر اجرای زنده ساسی مانکن پیامدهای غیر قابل جبرانی برای سبد رای تضعیف شده کروبی خواهد داشت. کروبی پیشتر اعلام کرده بود که در میان خانواده شهدا از رای خوبی برخوردار است. مسئولیت بنیاد شهید از از22 اسفند 1358 تا 6 مرداد 1371 در اختیار کروبی بوده است. در همين حال اسماعیل گرامی مقدم سخنگوي حزب اعتماد ملي در گفت و گو با خبرنگار اصلاحات خبر دیدار جمعی از هنرمندان و خوانندگان رپ و پاپ فارسی زبان با مهدی کروبی که در آن خواننده ای به نام "ساسی مانکن" هم حضور داشته است تاید کرد. اسماعیل گرامی مقدم افزود: من به شخصه در این دیدار حضور نداشتم و در مورد کم و کیف این دیدار نمی توانم اظهار نظر کنم که آیا در حضور آقای کروبی فردی برنامه اجرا کرده است یا نه؟
البته من طرفدار موسوی هستم |
در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد
....
روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها
لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه
شنیدن بود و تپیدن
عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی
روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,
در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید
تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن ,
عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد
مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود ,
از گرمای با او بودن ,
لذت می برد
و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود
و زن , مدام لبخند می زد ,
و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن ,
دستهای مرد را در آغوش میکشید
روزهای اول , همیشه زیباست
مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق
مثل روز اول مدرسه
مثل روز تولد
هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز
و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز
زن , مثل بهار شده بود ,
پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی
و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنش , راست قامت و بی پروا
روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم
یا اگر خیلی هم بزرگ بود ,
به چشم هیچکدامشان , نمی آمد
شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه
.....
روزهای خوب , زود می گذرد
قانون " بودن " همین است
روزهای خوب , عمرش , مثل عمر پروانه هاست
کوتاه و زیبا
و روزهای خوب , کم کم , تمام میشد
مرد ؛ باز , آهسته , به زیر لب ترانه های غمگین می خواند
و زن , تبسم های کنج لبش را , گم کرده بود
تکرار و تکرار و تکرار
شاید همین تکرار بود که همه چیز را فدای بودن خویش کرده بود
و شاید هم , با هم بودن ها , بوی کهنگی و نم گرفته بود
هر چه بود , مثل سرمایی سوزناک و خشک , به زیر پوست عشق , نفوذ کرده بود
و شاید هم , اصلا , عشقی در کار نبود
....
- من هیچوقت عاشق نمی شم
هیچوقت ...
فکر کردی منم ازونام که به خاطر یکی , خودشو از روی ساختمون پرت میکنه ؟
فکر کردی اگه نباشی تب می کنم ؟
نه جونم ... اینطوریام نیس , دوستت دارم ولی خل و چل بازی بلد نیستم
حالا دو روز مارو بی خبر میذاری و به تلفونامونم جواب نمیدی بی معرفت ؟
فکر کردی با این کارت , عشقتو توی دلم میکاری ؟
نه به خدا , این کارا همش از بی مرامیته .... حتما یادت رفته اون شباییکه تا صدامو نمیشنیدی خوابت نمی برد
عیبی نداره ... میگذره ,
یه جورایی می سوزم , حتما کیف می کنی نه ؟
میسوزم از اینکه گفتم همدلمی ... نگو فقط همرام بودی ... دلت کجا بودو فقط شیطون میدونه ...
مرد میگفت و از پس دودهای مواج , روزهای گذشته را , جستجو می کرد
و زن , همه چیز انگار , برایش خوابی بود کوتاه و سنگین :
- خودت چی ؟
خودت اگه یه هفته هم بری توی غار تنهاییت , هیچکی حق نداره صداش در بیاد
حالا یه تلفنتو جواب ندادم شدم بدترین آدم دنیا
خب چی داری برام بگی ؟ فکر نمی کنی همه چی خیلی بیخودی و تکراری شده ؟
خسته ام کردی , هیچ حس و حالی تو صدات نیست , انگار دارم با سنگ صحبت می کنم
حرفامون جمله به جمله اش اونقدر تکراری شده که نگفته همه شو از برم
نگفتم عاشقم باشو خودتو برام از رو ساختمونا پرت کن پایین
فقط خواستم بفهمم بودن و نبودنم فرقی ام برات داره یا نه ....
که تو هم خوب جوابمو دادی
....
بوق ممتد
مثل یک دیوار آجری بلند است
تا آسمان
انگار که دیوار, آسمان آبی را دو تا می کند
بوق ممتد , یعنی رفتن , بدون خداحافظی
یعنی , چیزی شبیه فحش های بد ....
...
مرد دست در جیب
با قدی خمیده و چشمانی بی خواب
قدم زدن را برای فراموش کردن , امتحان می کرد
و زن , بی پروا , عشقی تازه می خواست
اندام نحیفش , تحمل بار تنهایی را نداشت
صدای تازه , گرمتر از صداهای تکراری و واژه های تکراریست
عشق تازه , آدم را دوباره نو می کند
انگار آدم برای ادامه زندگی اش , دوپینگ می کند
عشق تازه , جسارت فراموشی خاطرات عشق کهنه را می طلبد و لگد زدن به تمام با هم بودن های قدیم
مرد نمی توانست
مردها گاهی خیلی سخت می شوند
سخت و بیروح و لایه لایه
و مردی که واپس زده از عشقی نافرجام باشد ,
می شکند ,
ذوب می شود و اینبار به جای شیشه ,
سنگی می شود سخت تر از خارا
....
آدم دلش تنگ می شود
دل آدم هم که تنگ شود , نفسش میگیرد
هوای گذشته ها را می خواهد
حتی شده به یک نفس عمیق
یکسال گذشت
تنهایی همراه مرد بود
و زن , انگار دوباره , واپس زده عشقی چندین باره بود
مرد , نه اینکه عاشق بوده باشد ... نه .... فقط از روی دلتنگی
گوشی تلفن را بر می دارد و شماره ها را برای شنیدن , نوازش می کند :
- الو ...
صدای زن شکسته و خراشیده است
انگار قبلش سیگار کشیده باشد .. آنطوری
صدا , در عین غریبه گی اش , دل مرد را می لرزاند
آن روزها چقدر خوب بود ها ...
- الو ... بفرمایید
مرد , دلش می خواهد نفس عمیق بکشد
دلش می خواهد نفس حبس شده در سینه اش را با سلامی تازه , بدمد بیرون
گاهی می شود در یک آن , همه چیزهای بد را فراموش کرد
انگار که از همان اول نبوده
مرد تصمیمش را گرفت که ناگهان از پس صدای زن , صدای مردی غریبه آمد
صدای قلدر و خشن :
- الو .... د چرا حرف نمی زنی مزاحم ....
قلب مرد انگار که , ایستاد
گوشی را کوبید روی تلفن
مردی غریبه ! ... رویا که رنگش می پرد می شود کابوس
و مرد غریبه کابوس رویاهای دلتنگی مرد شد
مرد , نحیف و قد خمیده
در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت و مرد ,
با چشم های نیمه باز و سرخ , به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
....
زن , نشسته بود لبه تخت
شکسته و بیروح
مرد غریبه لباس هایش را پوشید
بوسه سرد مرد غریبه , شانه های لخت زن را آزرد
- دوستت دارم
صدای مرد غریبه , شبیه سائیدن ناخن به دیوار سیمانی بود
زن خوب گوش سپرد
نه ... این صدا هم تازگی نداشت
این صدا هم تکراری بود
زن , در جستجوی تازه تر شدن ,
اندازه تمامی دستمالهای کاغذی دنیا , چروکیده بود
ِ...
رسم است زیبایی ها را می نویسند و
بعد ها افسانه می خوانندش
و نسل به نسل , آدم ها با ولع
تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند
حقیقت را که بنویسی
نه کسی می خواند
نه کسی حفظش می کند
حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند
تمام .
چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.
اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که دیگران با اهمیت تصور می کنند, تعیین نکن, زیرا فقط تو می دانی که چه چیزی برایت بهترین است.
با زندگی کردن در گذشته یا اینده زیستن در زمان حال را از دست نده. حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی,همه روزهای عمرت را زیسته ای.
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری , هرگز ناامید نشو.
هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری از مواجه شدن با خطرات نترس, زیرا بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.
با گفتن این که: یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.
سریعترین راه دریافت عشق , بخشیدن آن به دیگران است.
سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است.
رویا های خود را رها نکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی این که هیچ هدفی نداری.
زندگی یک مسابقه نیست , بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید.
اين صفت به هيچ وضع نشانه تظاهر نيست
بلکه نشان دهنده احساس و تفکر قوي است ـ ميان دو نفري که يکديگر را دوست دارند ـ تواضع مانند جويبار آرامي است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه ميدارد
راز عشق در احترام متقابل است
احساسات متغير اند امااحترام دو نفر ثابت ميماند
اگر عقايد شريک زندگي ات با عقايد تو متفاوت است
با احترام به نظريات اش گوش کن
احترام باعث ميشود که او بتواند خودش باشد
راز عشق در اينست که
به يکديگر سخت نگيريد
عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است
راز عشق درين است که
هر روز کار کني که شريک زندگي ات را خوشحال کن
نگذار که جويبار محبت از کمي باران بخشکد
راز عشق در اين است که
حقيقت اصلي عشق يعني تفکر را از ياد نبري
آيا يک رابطه دراز مدت مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست ؟
رابطه تان را مانند يک باغ با محبت تزئين کنيد
بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه را بکار که زيبائي ـ برويد
ضمناً فراموش مکن که باغ را بايد هرس کرد
مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرز عادت شود
براينکه عشق همواره با طراوت بماند بايد به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد
راز عشق در خوشي مشربي است
شوخي با ديگران را فراموش نکن در ضمن مراقب شوخي ها ات باش
شوخي نا پسند نکن ـ شوخي بايد از روي حسن ونيت باشد نه نيشدار
راز عشق در اين است
که مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي و صبر کني تا خون سرد را دو باره بدست آوري
با اينکه احساس جلوه الهام است اما شخص اعصباني نمي تواند چيز ها را با وضوع درک کند
قلبت را آرام کن
تنها به اين وسيله است که مي تواني چيزها را آنگونه که هستند دريابي
راز عشق در اين است که
طرف مقابل ات را تحسين کني
هرگز با فرض اينکه خودش اين چيز ها را مي داند از تحسين غافل نشو
مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نيت بگويي دوستت دارم
گر چه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ـ اما کلمات تازه و جوان خواهند ماند
راز عشق در اين است كه
که بيشتر با نگاه حرف بزني زيرا چشم ها پنجره هاي روح هستند
اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني مثل آن است که پنجره ها را با پرده زيبايي بيارايي و به خانه گرمي و جذابيت بخشي
راز عشق در اين است که
وقتي پيشنهادي به ذهنت ميرسد براي نياز خودت به بيان آن فکر نکني ـ بلکه به علاقه ديگري به شنيدن آن فکر کني
اگر لازم بود حتي ماه ها صبر کن تا آماده گي شنيدن آنچه را که ميخواهي بگوئي پيدا کند
راز عشق در اين است که
هيچکدام خود را معلم ديگري ندانيد
به عبارت ديگر از اينکه ميتوانيد از يکديگر ياد بگيريد سپاسگذار باشيد
راز عشق در اين است که
در سکوت دست يکديگر را بگيريد ـ
کم کم ياد ميگيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد
راز عشق در اين است که
شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند ـ
گياه هنگامي رشد که آزادانه از هوا ونور آفتاب استفاده کند ـ
راز عشق در اين است که
به عشق بيشتر از يکديگر احترام بگذاريد ـ
زيرا عشق هديه ازلي خداوند است ـ
راز عشق در اين است که
هنگام سوء تفاهم فقط به اين فکر نکني که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است ـ
راز عشق در اين است که
از يکديگر انتظارات بي جا نداشته باشيد
ذهنيت را بر ارزشهائي متمرکز کن که شما را به يکد يگر نزديکتر ميکند ـ
نه بر مسائلي که بين شما فاصله مي اندازد
راز عشق در اين است که
حس تملک را از خود دور کني
در حقيقت هيچ کس نمي تواند مال کسي شود ـ
در عوض به راه حلي فکر کني که در آينده از بروز چنين سوء تفاهم هايي جلوگيري کني
راز عشق در اين است که
باور ها آرمان ها و اهدفتان را با يکديگر در ميان بگذارید
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش
از همون دور با نگاهش سلام می کرد
بلند گفتم : - سلاممممم ...
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .
توی دلم یه نفر می خوند :
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...
برام دست تکون داد
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
- سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
- آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .
خندید .
- ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
- هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
- دنیا ... نبینم اشکاتو .
- یعنی خوشحالم نباشم ؟
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه ؟
یه لحظه شوکه شدم ..
- آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..
هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
- خب ؟
اممم راستش ...
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
- چیزی شده ؟
نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
- با من ازدواج می کنی ؟
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد .
- دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .
احساس خوبی نداشتم ...
- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا سرشو بلند کرد
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
توی چشام نگاه کرد
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...
یکه خوردم
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟
دوباره بغضش ترکید
دیگه داشتم دیوونه می شدم
- من .. من ....
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
- من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
سرم داغ شده بود
احساس سنگینی و ضعف می کردم
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم
می ترسیدم
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد
کاش همه اینا کابوس بود
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم
ولی همه چیز واقعی بود
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟
نشستم کنارش
- به من نگاه کن...
در هم ریخته و شکسته شده بود
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
- نمی تونم ... نمی تونم ...
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
....
نمی دونم ...
هیچی یادم نیست...
تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت
هیچی نمی فهمیدم
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود
حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
آدمی که بی خود زنده بوده
و کاش مرده بودم
- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد
نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم
نمی تونستم حرف بزنم
احساس تهوع داشتم
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد
چطور تونست این کارو با من بکنه؟
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
- من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...
زیر لب گفتم :
- خفه شو ...
صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...
- اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :
- خفه شو لعنتی
یهو ساکت شد ... خشکش زد
دستام می لرزید
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم
دنیا دیگه گریه نمی کرد
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
- تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود
من له شده بودم
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم
و من ... تموم مدت .. با اون ...
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
...
دیگه ندیدمش
حتی یه بار
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .
احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم
الآنم اومدم اینجا تا از همتون بخوام تو این ماه عزیز تو این شبای قشنگ همه رو دعا کنید اگرم اون گوشه گوشه ها من یکی رو قابل دونستید ممنون میشم.
این پست واسه اونیه که نظرش توسط:..........ثبت شده نمیدونم کیه اینم حرفش
آره قشنگه خیلی خوبه .... آره کسی نباشه به آدم محل بده آخرش همین میشه این نظرو خصوصی دادم که بفهمی دوست دارم .... من تاحالا تنهات نذاشتم هیچوقتم بی مرام نبودم که بخوام تنهات بذارم .... فکر کنی می فهمی کیم آره همونی که دوست داره ولی هیچوقت روش نشد بت بگه....
فکر کن می فمی کیم...
بای دوباره میام
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....
احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )
در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم
*********************************************

*****************************************************

**************************************

******************************************************

*******************************************************************************************

همیشه دنبال کسی باش که تو رو به خاطر زیبایی های
وجودت زیبا خطاب کنه نه به خاطر جذابیتهای ظاهریت
کسي که دوباره با تو تماس بگيرد حتي وقتي تلفنهايش را قطع مي کني
کسي که مايل باشد حتي در زماني که درساده ترين لباس هستي تورا به دنيا نشان دهد کسي که دست تو را در مقابل دوستانش در دست بگيرد
در انتظار کسي باش که بي وقفه به ياد تو بياورد که تا چه اندازه برايش مهم هستي و نگران توست وچه قدر خوشبخت است که تو را در کنارش دارد
در انتظار کسي باش که زماني که تو را مي بيند به دوستانش بگويد اون خودشه همان کسي که مي خواست

خدايا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم
همانی که وقتی دلش می گيرد و بغضش می ترکد،
می آيدسراغت. من همانی ام که هميشه دعاهای عجيب و غريب
میکند و چشمهايش را می بندد و می گويد: من اين
حرفهاسرم نمی شود. بايد دعايم را مستجاب کنی!
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برايت لوس
میکند؛همانی که نمازهايش يک در ميان قضا می شود و کلی روزه ی نگرفته
دارد؛همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و
گاهی بدجنس می شود.البته گاهی هم خودخواه،گاهی هم
دروغگو. حالا يادت آمد من کی هستم؟ البته می دانم که
مرا خيلی خوب می شناسی. تو اسم مرا
می دانی و اينکه کجا زندگی می کنم اما
اما من هيچ چيز از تو نمی دانم. هيچی که دروغ
است چرا يک کمی می دانم. اما اين يک کمی خيلی کم
راستش چند وقتی است که چند تا تصميم جديد گرفته ام
دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بهتر باشم. من يک
عالم سئوال دارم؛سئواهايی که هيچ کس جوابش را
بلد نيست. دوست دارم تو جوابم را بدهی. قول می دهی؟
راستی يادت باشد اين حرفها يک راز است خدا! راز من و
تو. خواهش می کنم به کسی چيزی نگو؛حتی به مادرم
از يک جايی شروع کن. تو هم يک جوری سر صحبت را با
خدا وا کن. يک کم از خودت بگو. درست است که خدا خوب
تو را می شناسد، اما عيبی هم ندارد خودت را به او
معرفی کنی. راستی تو چه برنامه ای داری؟می خواهی
توی دفترت چه کار کنی؟به خدا چه می خواهی بگویی؟ چه می خواهی برايش بنويسی؟
من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد
اگر از شهد آتشین لب من
جرعه ای نوش کرد وشد سرمست
حسرتم نیست ز آنکه این لب را
بوسه های نداده بسیار است
باز هم در نگاه خاموشم
قصه های نگفته ای دارم
باز هم چون به تن کنم جامه
فتنه های نهفته ای دارم
بازهم میتوان به گیسویم
چنگی از روی عشق و مستی زد
باز هم می توان در آغوشم
پشت پا بر جهان هستی زد
باز هم می دود به دنبالم
دیدگانی پر از امید و نیاز
باز هم با هزار خواهش گنگ
میدهندم به سوی خویش آواز
باز هم دارم آنچه را که شبی
ریختم چون شراب در کامش
دارم آن سینه را که او میگفت
تکیه گاهیست بهر آلامش
ز آنچه دادم به او مرا غم نیست
حسرت و اضطراب و ماتم نیست
غیر از آن دل که پر نشد جایش
بخدا چیز دیگرم کم نیست
کو دلم کو دلی که برد و نداد
غارتم کرده داد میخواهم
دل خونین مرا چکار اید
دلی آزاد و شاد میخواهم
دگرم آرزوی عشقی نیست
بیدلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر باو باشد
او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را ...

سلام.خوبید بالآخره اومدم میدونم دیر اومدم میدونم اینجا هم کسی منتظرم نیست ولی به نظرم اینجا از تنهایی تو خونه بهتره خیلی وقته اینجا سر نزدم راستش وقت نمیکردم ولی حالاهم که اومدم میبینم بود و نبودم اینجا داره یکی میشه من دیگه نمیخوام بنویسم یعنی دیگه چیزی ندارم که بخوام بنویسم همه ی امیدی که داشتم تبدیل به نا امیدی شد دیگه هم مزاحم صفحه های کامپیوترتون نیستم الانم فقط میتونم بگم فکر میکردم شماها با معرفت باشید ولی اینجوریم که فکر میکردم نبود
التماس دعا![]()
![]()
صدای توست که گویا از کنار پنجره
نام مرا فریاد می زنی...
ولی نه...!!
فقط یک وهم است...
وهمی کوچک برای لحظه های انتظار...!!

دم همه ی اونایی که مارو توی خونه تکونی دلشون دور نریختن گرم . . .
ما هم سعی می کنیم که زیاد جا نگیریم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
التماس دعا از همتون![]()
بازم بهار اومد بازم یه سال دیگه تموم شد و سال جدید شروع شد. سال جدید با زندگی جدید.
خریداتونو کردید امروز 27 فقط 3روز دیگه مونده تا این سال تموم بشه و بره خب امسال که تموم داره میشه چه خوب چه بد مهم اینه که الآن باید به فکر آینده باشیم به سال جدیدی که میخواد بیاد پس بهتره اگر امسال بد گذشت بد بود حداقل این 4روزی که مونده با خوشی بگذرونیم دیگه گذشته ها گذشته خیلی ها بودن که بخوان برگردونن روزای رفته رو ولی نتونستن چه برسه به من و تویی که تازه اول راهیم.
همه ی این حرفا واسه ی این بود که بهتون بگم سال نو مبارک سال خوبی براتون آرزو میکنم انشا الله همیشه زیر سایه ی خانوادتون باشید کانون گرم خانواده رو داشته باشید. از همتون ممنونم که تو این مدت همرام بودید.
قول میدم برای سال نو تمام این پست ها پاک بشه چون قرار اینجا هم از اول شروع بشه



